نیکاخواهرخوبم

سال نو مبارک

تعطیلات عید کم کم نزدیک است و از هفته دیگه شروع میشه. تو این مدت تعطیل دلم واسه دوستام تنگ میشه  ولی وقتی دوباره مدرسه ها باز شد  هم دیگه رو می بینیم. البته با چند تا از دوستام در ارتباطم و می ریم خونه ی همدیگه. هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز ...
22 اسفند 1391

مهمونی

دیروز واسه نهار مهمون داشتیم.نوشین مرغ شکم پر و خورش سبزی درست کرده بود.خیلی خوشمزه شده بود.            بعد از نهار هم یه عالمه کیک و دسر و آجیل خوردیم. من که داشتم می ترکیدم.           بعد با نوشین و دوستاشون رفتیم مجتمع آفتاب ولی من سر درد شدیدی داشتم و زیاد بهم خوش نگذشت.وقتی برگشتیم خونه استراحت کردم و قرص خوردم و حالم بهتر شد.به مامان که گفتم اونم نگرانم شده بود.      ...
27 خرداد 1391

دونه های ریز

من به چیپس و پفک این جور چیزها حسا سیت  داشتم  روی پام دونه های ریزی میزد خیلی هم می خارید . من واقعا  نمی تونستم چیپس و پفک نخورم .  متوجه شده بودم  که هرچه بیشتر بخورم بیشتر دونه می زنم  و این دونه ها داره تا بالای زانوم میان . تصمیم گرفتم چند وقت  چیپس و پفک  نخورم  .دیدم  دیگه  رو پام دونه ای نیست . البته جاش مونده        ...
22 خرداد 1391

د مثل دندان

از کلاس اول تا به حال دوازده تا دندان کشیدم. اکثر دندونام رو خودم کشیدم و چندتایی شون رو مامانم. آخرین دندونم رو چند هفته پیش شیراز خونه ی نوشین کشیدم.داشتم کتاب می خوندم و با دندونم بازی میکردم که یه دفعه دیدم یه چیزی توی دهنمه.وقتی برداشتم دیدم دندونم هست. خیلی خوشحال شدم چون چند روز بود که نمی تونستم غذا بخورم و حالا با خیال راحت غذا می خوردم. حالا دیگه باید از دندونام خیلی مواظبت کنم چون همه ی دندونام اصلی هست. ...
21 خرداد 1391

مسافرت

روز  چهار  شنبه اخرین  روز مدرسه  بود . نصف مدرسه  به خاطر  دوری از معلم ها  با گریه  به خانه هاشون رفتند . ولی من یک اشک هم از چشم هام سرا زیر نشد .بلکه خوشهال هم بودم  چون  قرار بود خونه ی خواهرم نوشین که شیراز هستند بریم. من با مامانم دختر خاله ام وشوهرش بودیم قراره که من شیراز بمونم اما مامانم اینا بر میگردند . روز پنجشنبه پیک تابستانه ام را نوشتم ولی هنوز چند سوال دیگر مانده .جمعه با نوشین ویکی از دوستاشون به باغی که چشمه ای داشت و از کوه سرازیر می شد رفتیم . بیشتر از همه به ایلیا بچه ی خواهرم خوش گذشت چون اب بازی را خیلی دوست دارد .اونجا جای سرسبز و خوبی بود به همون خوش گذشت عکس ها ر...
2 خرداد 1391

یک روز جمعه

روز جمعه برای ماهیگیری به سدسلمان رفتیم ما با دخترخاله ام سارا پسرش ارتین و شوهرش بودیم  به ما خوش گذشت ولی هر کاری می کردیم نمی توانستیم  حتی یک ماهی هم بگیریم با ذوق و استعداد من توانستیم چوب   بگیریم  البته طرف های غروب یک ماهی گرفتیم                                                                                                               ...
23 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

من حدود چند سال است که داستان می نویسم گاهی وقت ها شعر هم می نویسم دفتری را هم برای نوشتن شعر و داستان انتخاب کرده ام دوست دارم دفترم را از نوشتن شعر و داستان پر کنم و در اینده از خواندن این دفتر پر خاطره لذت ببرم من از تخیلاتم برای نوشتن داستان استفاده میکنم شاید بعضی وقت ها اتفاق افتاده باشد که افسانه های خیالی بنویسم من اگر کلمات تازه ای در مرور زمان یاد بگیرم برای بهتر نوشتن شعر و داستان هایم استفاده می کنم                                                                   &nb...
3 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

این وبلاگ رو واسه نیکاجونم درست کردم که خیلی دوستش دارم.          امیدوارم خوشت بیاد. ...
17 بهمن 1390

بدون عنوان

نیکا جون یه عروسک داره به اسم مل مل که خواهرم نیلوفر واسه تولدش واسش خرید و هنوز هم این عروسک رو داره و شبها که می خواد بخوابه باید حتما مل مل رو بغل کنه و بخوابه.اینم عکسش. ...
17 بهمن 1390